باید فراموشت کنم ، چندی است تمرین می کنم
من می توانـم ، می شود ، آرام تلقین می کنم
با عکس های دیگری ، تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را ، بیهوده تزیین می کنم
سخت است اما می شود ، در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم ، نه صبح نفرین می کنم
حالم نه اصلا خوب نیست ، تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل ِ ، تنهای غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
از جنب و جوش افتاده ام ، دیگر نمی گویم به خود :
وقتی عروسی می کند ، آن می کنم ، این می کنم
خوابم نمی آید ولی ، از ترس بیداری به زور
با لطف قرص ِ قدّ ِ نُقل ، یک خواب رنگین می کنم
این درد ِ زرد ِ بی کسی ، بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی ، با بار سنگین می کنم
هر چه دعا کردم نشد ، شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی ، سرشار از آمین می کنم
نه اسب ، نه باران ، نه مرد ، تنهایم و این دائمی است
اسب حقیقت را خودم ، با این نشان زین می کنم
یا می بَرم ، یا باز هم ، نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سُرخ خود ، با رنج آذین می کنم
حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست ، در عشق گلچین می کنم
کم کم ز یادم می روی ، این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم
تمام عمر از فکر مصیبت هایی رنج بردم که هیچگاه اتفاق نیافتاند
فال می فروشم نترس به اندازه بختم سیاه نیست یک دانه بخر شاید فال تو نانی بر سر سفره خالی من باشد.... يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره ياد اون حقيقت كلاس اول افتادم دارا خيلي چيزا داره ولي سارا نداره راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه مي گم مليكا چه چيزايي داره كه رعنا نداره ؟ بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره يه چيزايي داره توش كه توي دنيا نداره هميشه تو دنيا كلي فرق بين آدما اين يه قانون شده و ديروز و حالا نداره خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده همه چي دست اونه ،ربطي به شعرا نداره آدما از يه جا اومدن ، همه مي رن يه جا اون جا فرقي ميون فقير و دارا نداره كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت با نمي شه ، با نمي خوام ،با نشد ، با نداره تو كلاس صحبت چيزي مي شه كه همه دارن يكي مي پرسه آخه چرا مال ما نداره يكي دوس داره كه كارتون ببينه اما كجا يكي انقد ديده كه ميل تماشا نداره يكي از واحداي بالاي برجشون مي گه يكي اما خونشون اتاق بالا نداره يكي جاي خاله بازي كلاس شنا مي ره يكي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره يكي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره يكي طاقت واسه ي صدور ويزا نداره يكي فكر آخرين رژيماي غذاييه يكي از بس كه نخورده شب و روز نا نداره يكي از بس شومينه گرمه مي افته از نفس يكي هم براي گرماي دساش ها نداره دخترك مي گه خدا چرا ما .... مادرش مي گه عوضش دختركم ، او خونه ليلا نداره يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه هيچ روزيش فرقي با روزاي مبادا نداره يكي آزمايش نوشتن واسش ،اما نمي ره مي گه نزديكياي ما آزمايشگا نداره بچه اي كه تو چراغ قرمزا مي فروشه گل مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤيا نداره یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطهی جهان برسد گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد به او که عاشق او بودهام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد من از تو راه برگشتی ندارم.. تو از من نبض دنیامو گرفتی تمام جاده ها رو دوره کردم.. تو قبلا رد پاهامو گرفتی من از تو راه برگشتی ندارم.. به سمت تو سرازیرم همیشه تو میدونی اگه از من جدا شی.. منم که سمت تو میرم همیشه
مسیر جاده بازه روبم اما.. برای دل بریدن از تو دیره کسی که رفتنو باور نداره.. اگه مرد سفر باشه نمیره من از تو راه برگشتی ندارم.. به سمت تو سرازیرم همیشه تو میدونی اگه از من جداشی.. منم که سمت تو میرم همیشه خودم گفتم یه راه رفتنی هست.. خودم گفتم ولی باور نکردم دارم میرم که تو فکرم بمونی.. دارم میرم دعا کن برنگردم وقتي تو نيستي وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند. ******************************* دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر. و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت ********************************* وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.... << شعر بسیار زیبا از مهدی سهیلی که ارزش بارها خوندن رو داره >> مردم نميدانند پشت چهره من ـ من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست گفته بودم قدم زندگی شومه پسرم خواب به چشمای قشنگ تو حرومه پسرم پدرت تا شده و افتاده توی رختخواب نفسش در نمیاد کارش تمومه پسرم بعد از آفتاب بیا تا همسایه هامون ندونن شبا نون آور خونمون کدومه پسرم کاشکی مثل " آخرت" دنیا حساب کتابی داشت خیلیا نون حلالشون حرومه پسرم همه اسباب بازیاتو لای بغچه پیچیدم روزای قشنگ بچگی تمومه پسرم کاش می شد که کسی می آمد این دل خسته ی ما را می برد چشم ما را می شست راز لبخند به لب می آموخت کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید و کمی مهربان تر بودیم کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم
کاش می فهمیدیم
قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش ما تجربه ای می کردیم شستن اشک از چشم بردن غم از دل همدلی کردن را کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! قبل از آنی که کسی سر برسد ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم شاید این قفل به دست خود ما باز شود
کاش درباور هر روزه مان جای تردید نمایان می شد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟ کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را شبح تار امانت داران کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان و کسی می آمد و به ما می فهماند از خدا دور شدیم... (این شعر تقدیم به اون دوستان گلم که ازم خواسته بودن شعر رو به صورت کامل تو وبلاگ بذارم.ببخشید اگه یه کم دیر شد) يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده اي زد بر لب درگاه او پُر ز ليلا شد دل پر آه او گفت يا رب از چه خوارم کرده اي بر صليب عشق دارم کرده اي وندر اين بازي شکستم داده اي نيشتر عشقش به جانم مي زني دردم از ليلاست آنم مي زني خسته ام زين عشق،دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن اين تو و ليلاي تو... من نيستم گفت اي ديوانه ليلايت منم در رگ پنهان و پيدايت منم سالها با جور ليلا ساختي من کنارت بودم و نشناختي عشق ليلا در دلت انداختم صد قمار عشق يکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل مي شوي اما نشد سوختم در حسرت يک ياربت غير ليلا برنيامد از لبت روز و شب او را صدا کردي ولي ديدم امشب با مني گفتم بلي مطمئن بودم به من سر مي زني در حريم خانه ام در مي زني حال اين ليلا که خوارت کرده بود درس عشقش بي قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو ليلا کشته در راهت کنم اگر این سطح پر از آدمهاســـــــــــــــــــــت پس چرا این همه دلها تنهاســـــــــــــــت؟ بیخودی می گویند هیچ کس تنها نیست چه کسی تنهانیست؟ همه از هم دورند همه در جمع ولی تنهاینـــــــــــــــــــــــــــــد من که در تردیدم تو چطور؟ نکند هیچکسی اینجا نیســـــــــــــــــــــــــت گفته بود آن شاعر : هر که خود تربیت خود نکند حیوان است آدم آنست که او را پدر ومادر نیســـــــــت من به آمار،به این جمــــــــــــــــــــــــــــع و به این سطح که گویند پر از آدمهاست مشکوکم نکند هیچکسی اینجا نیســــــــــــــــــــت من به آمار زمین مشکوکــــــــــــــــــــم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟ من که می گویم نیست گر که هست دلش از کثرت غم فرســـــــوده ست یا که رنجور و غریــــــــــــــــب خسته ومانده ودر مانده براه پای در بند و اســـــــــــــــــــیر سرنگون مانده به چــــــــــاه خسته وچشــــــــــــم به راه تا که یک آدم از آنچا برسد همه آن جا هستــــــــــند هیچکس آن جا نیست وای از تنـــــــــــــــــــــــــها یی همه آن جا هستـــــــــــــــند هیج کس آنجا نیســـــــت هیچکس با او نیســـــــــت هیچکس هیچکـــــــــــــس من به آمار زمین مشکوکم چه عجب چیزی گفت چه شکر حرفی زد گفت:من تنهایم هیچکس اینجا نیست گفت:اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم اندر این تنهایی به خدا می شکنم به خدا می شکنم من به آمار زمین شک دارم چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟ خیانت دیدم وُ گفتم : تلافی می کنم من هم اگر با دیگری باشم ؛ سبک تر می شود دردم خیانت کردم اما تو ؛ ز من با طعنه پرسیدی : چرا با اینکه بیزاری دچار ترس و تردیدی؟ خیانت کردی و چون ابر؛ به شَکَّم گریه باریدم خیانت کردم وُ اشکی به چشمانت نمی دیدم تلافی کردم و دردی فزون گردیده بر دردم درونت از غمم خالیست ؛ خیانت من به خود کردم گناهت گردنم مانده ؛ چه تاوانی که پس دادم چه کردم با خیالاتم ؛ نخواهد رفت از یادم .... یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست نوبهارم در فراقت هیچ کس محزون نشد منجی انسانیت اینجا شرایط جور نیست گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند این دعاها بر زبان است جنسشان مرغوب نیست مهربان، اینجا همه مرعوب دنیا گشته اند طوق ها بر گردن است و، هیچکس منصور نیست این تمنا بر لبان است؛ قلبشان مشروب نیست دائم از شمشیر و گردن صحبت است و،هیچکس مجدور نیست لحظه ای چشمانشان را شستشوی آب نیست ((لطفا برداشت خودتون رو از این شعر بنویسید)) تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا نور یک فانوس باشم پیش پای روستا پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا راهیم می کرد قبرستان به جای روستا بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا راه من از تو جداست ... تو در آن بالا ها و منم روی زمین ! به چه امید مرا خلق نمودی اینسان ؟ تا که باشم بنده ؟ علتش بوده همین ؟؟؟ گر چنین باشد ... چه کسی باز شقایق ها را کند از دست اقاقی آزاد ؟؟ دل من میگوید : که چنین نیست خدا من خدایی دارم کرمش قد خدا ! هرچه داریم از اوست دلش اما چون من . درد تنهایی را خوب میداند او ... دل من هم تنهاست غصه خوردن کارم دلکم جز تو طلب از که کند ؟ دو سه مثقال ترحم فرما ! کار سختی نیست ...

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

برچسبها: جدایی


نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است ! 
يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است
مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي
تا آنكه دانند ـ
بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است
وز دولت باران اشكم ـ
گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است
***
من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »نيست
اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ
جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست
***
شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ
هر سو ببامي ميدود موج نگاهم
در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:
« من دردمندم »
« من بي پناهم »
***
از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !
« من تيره بختم »
« من موج اشكم »
« من ابر آهم »
بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:
« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»
« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ
« در قعر چاهم »
***
بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !
من تيره روزم ـ
بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »
***
ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه
اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار
در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »
***
با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:
كاي شب نشينان تهي دست !
وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !
آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم
شرمنده ام از دستگيري
اما در اين شرمندگي ها بيگناهم
دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم
اين را تو ميداني و ميداند خدا هم
![]()
جام ليلا را به دستم داده اي
مرد اين بازيچه ديگر نيستم



ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
"معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار"
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
"ده بار از آن راه بدان خانه برفتید "
"یک بار از این خانه بر این بام برآیید"
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه كابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید كه بری یا كه بمونی
رفتی و آدمكا رو جا گذاشتی
قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا كه خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی كه آدمك نداره
/ya-saheb.jpg)
گر چه در هر صبح و شام، داد از تمنای ظهورت می زنند
یادگار رحمت للعالمین! اینجا کسی از رحمتت چیزی نگفت
ای گل نرگس، حضورت را کسی هشیار نیست
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا

در پس افکارم
| Design By : Pars Skin |


