اشعار و جملات زیبا - آوای خشک سالی

تمام عمر از فکر مصیبت هایی رنج بردم که هیچگاه اتفاق نیافتاند

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

بی حضور یک نفر دنیا چه فرقی می‌کند؟

لا به لای ازدحام این همه بود و نبود

هستی‌ام با نیستی آیا چه فرقی می‌کند؟

با شما هستم شمایی که مرا نشنیده‌اید!

با شما خانم و یا آقا چه فرقی می‌کند؟

این‌که هر شب یک نفر از خویش خالی می‌شود

واقعاً در چشم آدم‌ها چه فرقی می‌کند؟

من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربانِ

واقعیٌت باش یا رویا چه فرقی می‌کند؟

واقعیت باش، رویا باش یا اصلاً نباش!

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

 


برچسب‌ها: مهدی میچانی فراهانی, غزل معاصر, آوای خشکسالی, غزل عاشقانه
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 22:9 توسط میلاد عبدی|


تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز!

دیدنِ گریه ی تمساح محـال است  عزیز!

تا شمــا خانــــه اِتان سمتِ شمــالِ دهِ ماست

قبله ی دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز!

پنجـــــره بین ِ من و توست مرا بـــوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز!

ماهِ من عکس تو درچشــمه گِل آلـوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز!

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطـــوریِ تــــو رو بــــه زوال است عزیز!

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکـــــه برگردنــــــم افتاده ، وَبال است عزیز

چارفصل است دلـــــم منتظر ِ پاســـخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیــز!


برچسب‌ها: اشعار صادق فغانی, غزل معاصر, صادق فغانی
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 15:10 توسط میلاد عبدی|


 

در خانه ی ما سفره فقط جاگیر است

مادر که غذا نخورده شبها سیر است

این زردی صورتم " پیامی " دارد

نزدیک نیا! گرسنگی واگیر است....

 

 


برچسب‌ها: رباعی, میلاد عبدی, اشعار میلاد عبدی
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 20:11 توسط میلاد عبدی|


افسرده و بی تو سوت و کورم برگرد

یک جاده ی دور و بی عبورم برگرد

بس کن دل این "پیر پسر" را نشکن

زخمی شده زانوی غرورم برگرد..

 

 


برچسب‌ها: رباعی, میلاد عبدی, اشعار میلاد عبدی
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 15:43 توسط میلاد عبدی|


پدرم کارگر بود

مرد با ایمانی

که هر بار نماز می خواند

خدا

از دست هایش خجالت می کشید!

 

 


برچسب‌ها: اشعار سابیر هاکا, شعر کارگری, سابیر هاکا
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 16:52 توسط میلاد عبدی|


نتایج جشنواره شعر فجر اعلام شد و دوست و استاد عزیزم مهدی فرجی

در بخش شعر سنتی نفر برتر شد.تبریک ویژه خدمت استاد فرجی.

شما رو مهمان میکنم به غزلی زیبا از ایشان:

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, غزل مهدی فرجی
نوشته شده در جمعه دوم خرداد 1393ساعت 1:10 توسط میلاد عبدی|




این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد...



برچسب‌ها: رسول یونان, شعر نو, اشعار رسول یونان
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 21:2 توسط میلاد عبدی|


بوی سیگارٍ شدیدی آمد...

با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است


نکند باز دلش...

پله هارا دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام!

پدرم را دیدم،

زیر آوار غرورش مدفون


زیر لب زمزمه داشت

که خدا عدل کجاست؟


که چرا مزه ی فقر وسط سفره ی ماست.!!!

و چراها و چرا های دگر..

دل من هم لرزید مثل زانو ی پدر


دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود

که مرا شاعر کرد...


برچسب‌ها: شعر نو, میلاد عبدی, اشعار میلاد عبدی
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 15:37 توسط میلاد عبدی|



ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی

رازداری مطمئن از هر نظر میخواستی


عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود ؟

یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟
 

بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!

دفتری از خاطرات بی خطر میخواستی!


سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!

مردِ کامل بودم اما تو پسر میخواستی!


گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!

از من اما جنگجویی بی جگر میخواستی!


عذر میخواهم! بلانسبت! ولی با این حساب –

احتمالاً جای خاطرخواه ‘ خر می خواستی! 

                                                    

                                                                         2/2/...


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, غزل عاشقانه, اشعار اصغر عظیمی مهر, غزل معاصر
نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 12:9 توسط میلاد عبدی|


 
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ .. تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

 
با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم


در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

 
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم


میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

برچسب‌ها: غزل ماصر, اشعار مهدی فرجی, غزل عاشقانه, غزل مهدی فرجی, اشعار عاشقانه
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 21:16 توسط میلاد عبدی|



عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟.....

فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ...


برچسب‌ها: غزل عاصر, حامد عسکری, اشعار حامد عسکری
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 11:41 توسط میلاد عبدی|



یک بوسه و یک چای،هوا هم برفیست

با خطبه ی چشمت همه چیزم شرعیست

گرمای تنت چه آتشی بر پا کرد

با بوسه ی تو افتِ فشارم حتمیست...



برچسب‌ها: رباعی, میلاد عبدی, اوای خشکسالی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 18:54 توسط میلاد عبدی|


دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار ؟

                           دام بگذاری اسیرم؛ دانه میخواهی چه کار ؟


تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن

                           ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چکار ؟

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

                           راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار ؟

مثل من آواره شو از چاردیواری در آ

                           در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار ؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

                           شرح آن زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار ؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

                           گریه کن پس شانه ی مردانه میخواهی چه کار ؟


برچسب‌ها: مهدی فرجی, شعر معاصر, غزل مهدی فرجی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 19:46 توسط میلاد عبدی|


بس که دورم میزنی طواف را رد کرده ای

با وجود مرگ دریا ، جزر یا مد کرده ای

در جواب چشم پوشی های بسیار دلم

بر خطایت پافشاری های بی حد کرده ای

بس که چشمت در نگاه دیگران خورده گره

با خودت با من و با حتی گره بد کرده ای

بر سر این گور خالی فاتحه بی فایدست

بارها با هر خیانت راه عشق سد کرده ای

دیگر آن ایام با تو هم قدم بودن گذشت

تو مرا با سایه ات چندیست هم قد کرده ای

 

(ممنون از دوست عزیزم شعیب)


برچسب‌ها: میلاد عبدی, آسمون دل, غزل معاصر, اشعار میلاد عبدی
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 15:30 توسط میلاد عبدی|


دیگر زمان زلف پریشان گذشته است 

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 

در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب

عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

 

در چشم من که «حال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !

 

باور نمی کنم که جهان جای جام جم

از معبر تفاله ی فنجان گذشته است

 

دنیا جهنمی ست که در روز سرنوشت

تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است

 

انگار مدتی ست که پروردگار هم

از خیر رستگاری انسان گذشته است .   


برچسب‌ها: غلام رضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شاعران معاصر, آسمون دل
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 0:9 توسط میلاد عبدی|


يک درخت مي تواند بستني باشد باطعم طالبي

ماه يک تخم مرغ آپز

افتاب سيب زميني پوست کنده

سنگ فرش ها شيريني،

با طرح هاي مختلف و خوشمزه

ابرها مي توانند يک بشقاب برنج باشند

آدم ها همين طور

تنها به شرطي که کاملا بي پول باشي

و گرسنه در خيابان قدم بزني!


برچسب‌ها: شعر کارگری, سابیر هاکا, اشعار سابیر هاکا
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 1:20 توسط میلاد عبدی|





بايد کمک کني کمرم را شکسته اند

بالم نمي دهند ، پرم را شکسته اند


نه راه پيش مانده برايم نه راه پس

پلهاي امن پشت سرم را شکسته اند

هم ريشه هاي پير مرا خشک کرده اند

هم شاخه هاي تازه ترم را شکسته اند

حتي مرا نشان خودم هم نمي دهند

آيينه هاي دور و برم را شکسته اند

گلهاي قاصدک خبرم را نمي برند

پاي هميشه ي سفرم را شکسته اند

حالا تو نيستي و دهان هاي هرزه گو

با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, شعر و غزل معاصر, آوای خشکسالی
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 17:50 توسط میلاد عبدی|



جنگلي سبزم ولي کم کم کويرم ميکني

من ميانسالم ؛ تو داري زود پيرم ميکني !


نيمه جانم کرده اي در بازي جنگ و گريز

آخر از اين نيمه جانم نيز سيرم ميکني


اين مطيع ِ محض ، دست از پا خطا کي کرده است ؟

پس چرا بي هيچ جرمي دستگيرم ميکني ؟


سالها سرحلــقه ي بزم رفيقان بوده ام

رفته رفته داري اما گوشه گيرم ميکني !



تا به حال از من کسي شعر بدي نشنيده است

آخرش از اين نظر هم بيــــنظيرم ميکني


من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

ميکشي يکـــباره آيا ، يا اسيرم ميکني ؟


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, اشعار اصغر عظیمی مهر, آسمون دل, آوای خشکسالی
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 14:38 توسط میلاد عبدی|



اين مهم نيست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاري قرآن شده است

مثــل من باغچـــــه ي خانــه هـــــم از دوري تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس کـــه هر تکــه ي آن با هوسي رفت ، دلم

نسخه ي ديگري از نقشه ي ايران شده است

بي شک آن شيخ که از چشم تو منعم مي کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

عشق مهمان عزيزي ست که با رفتن او

نرده ي پنجره ها ميله زندان شده است

عشق زاييده ي بلـــخ است و مقيم شيراز

چون نشد کارگر آواره ي تهران شده است

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ي انسانهـــاست

گر چه چندي ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاري ست که ديوانه فراوان شده است

اي که از کوچـــه معشوقـــه ي ما مي گذري

بر حذر باش که اين کوچه خيابان شده است


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, آوای خشکسالی
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 15:54 توسط میلاد عبدی|


ده سال بعد از حال اين روزام

با کافـه هـاي بــي تو درگيرم

گفتم جهان بي تو يعني مرگ

ده سال ِ رفتــي و نمي ميرم

ده سال بعد از حال اين روزام

تو تــوي آغـــوش يکي خوابي

من گفتم و دکتر موافق نيست

تو بهتـــر از قرصـــاي اعصابــي

ده سال بعـــد از حــال اين روزام

من چهل سالم مي شه و تنهام

با حوصـــله  ،قرمز، سفيد ، آبي

رنگين کمون مي سازم از قرصام

مي ترسم از هر چي که جا مونده

از ريمل ِ با گريـــه هـــــــا جـــــاري

از سايه روشن هاي بعد از ظهر

از شوهري کـــه دوستش داري

گرم ِ هم آغوشي و لبخندين

توُ بستر ِ بـــي تابتون تا صبح

تکليف تنهـاييــم روشن بود

مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و مي بندم

با بوسه هــــاي تلـــخ هر جايـي

ده سال ِ وقتي شعر مي خونم

لبخند ِ روي صندلــــي هــايــي

يه عمر بعد از حال اين روزام

يـــه پيرمردم توي ِ يـــه کافه

بارون دلم مي خواد ،هوا اما

مثل موهاي دخترت صـــافه
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 0:27 توسط میلاد عبدی|



مطالب پيشين
» مهدی میچانی فراهانی
» صادق فغانی
» میلاد عبدی / سفره ی خالی
» میلاد عبدی / پیر پسر
» سابیر هاکا
» مهدی فرجی
» رسول یونان / این شهر...
» میلادعبدی / مزه ی فقر
» اصغر عظیمی مهر
» مهدی فرجی

Design By : Pars Skin