اشعار و جملات زیبا - آوای خشک سالی

تمام عمر از فکر مصیبت هایی رنج بردم که هیچگاه اتفاق نیافتاند

با سلام.چند وقتی هست که این شعرمو در خیلی از سایتها .به نام استاد،شهریار و استاد شاملو میبینم.از یک جهت خوشحالم که شعر مورد توجه قرار گرفته و از یک جهت هم بسیار ناراحت هستم که شعری که با تمام احساس قلم زدم و گوشه ای از زندگی واقعی خودم هست را با نام کس دیگری باید بخوانم.امیدوارم که دیگه شاهد این رفتار نباشیم..

بوی سیگارٍ شدیدی آمد...

با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است

 

نکند باز دلش...

پله هارا دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام!

پدرم را دیدم،

زیر آوار غرورش مدفون

 

زیر لب زمزمه داشت

که خدا عدل کجاست؟

 

که چرا مزه ی فقر وسط سفره ی ماست.!!!

و چراها و چرا های دگر..

دل من هم لرزید مثل زانو ی پدر

 

دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود

که مرا شاعر کرد...

                                                                         روزت مبارک پدر..

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:11 توسط میلاد عبدی|


 

شراب تلخِ لاکردار میچسبد

وَ بعدش یک نخِ سیگار میچسبد

تلاقی صدای موج با گریه

لب دریا، شب و گیتار میچسبد

من و تو روزه دار آرزوهاییم

وَ یک نخ بعد از این افطار میچسبد

سگان گله ها با گرگ هم دستند

وفا در سیرت کفتار میچسبد

مسلمانی که شد باب تظاهرها

عبا بر روی کت شلوار میچسبد

وَ خاک مرده را در شهر پاشیدند

که دیگر زندگی در غار میچسبد

به قدری در خودم بیدارم و ساکت

که حتی خودکشی با دار میچسبد

اگرحرف دلم حرف دلی باشد

به دلها لاجرم اشعار میچسد

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:10 توسط میلاد عبدی|


دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند

دیوانـه ها از حال هــم امّا خبر دارند

آیینه بانـــو! تجربه این را نشان داده:

وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است

اصلاً تمــام قرص ها جز تــــو ضـــــرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت

امنیتی کــــه بیمه های معتبـــر دارند

«مردی» به این که عشق ده زن بوده باشی نیست

مردان ِ  قدرتمند ،  تنهــــا  «یک نفـــــر»  دارند!

ترجیــــح دادم لحـــن پُرسوزم بفهمـــاند

کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

بهتــر! فرشته نیستم ، انسانِ بـــی بالــــــم

چــون ساده ترکت می کنند آنان کـه پَر دارند

می خواهمت دیوانه جان! می خواهمت، ای کاش

نادوستانم  از سر ِ  تـــو  دست  بردارند...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:43 توسط میلاد عبدی|


من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم

نه از شیر و پلنگ، ازاین همه روباه می ترسم

مرا از جنگ رو در روی درمیدان گریزی نیست

ولی ازدوستان آب زیر کاه می ترسم

من از صد دشمن دانای لا مذهب نمی ترسم

ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم

پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم

اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم

اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما

نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم

من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم

من از نفرین یک مظلوم، از یک آه می ترسم

من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی

اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم.

مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست

من از قداره بندان مرید شاه می ترسم

نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما

ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم

چو " کیوان " بر مدار خویش می گردم ولی گاهی

از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

نوشته شده در جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 14:33 توسط میلاد عبدی|


درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست

 میرسم باتو به خانه از خیابانی که نیست 

 

مینشینی رو برویم خستگی در میکنی 

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

 

باز میخندی و میگویی که حالت بهتر است 

باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که نیست

 

چشم میدوزم به چشمت واژه هاگل میکنند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

 

چشم می دوزم به چشمت میشود آیا کمی 

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست 

 

وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو

پشت پایت اشک میریزم روی ایوانی که نیست

 

می روی و خانه لبریز از نبودت میشود 

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

 

بعد تو این کار هر روز من است 

باور این که نباشی کار آسانی که نیست

نوشته شده در شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 22:41 توسط میلاد عبدی|


خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی  

بشنــود یـک نفـر از نــامــزدش دل بــرده

مثـل یــک افـسر تحقـیق شـرافـتـمـنـدی

کـه بـه پـرونده ی جـرم پسرش بـرخورده

خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ

بین دعوای پـدر مـادر خود گـم شده است

خستـه مثل زن راضـی شده به مهر طلاق

که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است

خسته مثـل پـدری کـه پسر معتـادش

غـرق در درد خمـاری شـده فـریـاد زده

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس

پسـرش پیـش زنـش بـر سر او داد زده

خسته ام مثـل زنی حامله که ماه نهم

دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است

مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند

زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است

خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه

کـه کسـی غیـر پـرستار سراغش نرود

  خستـه ام بیشتر از پیـر زنـی تنهـا کـه

   عیـد باشد نـوه اش سمت اتاقش نرود

خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید

غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است

شـده ام مثل مریضی که پس از قطع امید

در پی معجزه ای راهی مشهد شده است

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت 8:47 توسط میلاد عبدی|


روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی

چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی

من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی

من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی

با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی

کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی

شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی

بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...

نوشته شده در دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:59 توسط میلاد عبدی|


از زبان مدرنیته و کسانش میشنوم:

بجای نذری برای امام حسین به زلزله زده ها امثالهم کمک کنیم؛ بجای هیأت محرم، به مدرسه سوخته ها کمک کنیم؛ بجای صرف پول برای ساخت ضریح جدید امام حسین به فقرا کمک کنیم !


من از هزینه هایی زیاد در هر وادی و هر مسیری حمایت نمیکنم اما...
'به تو میگویم' ،چرا یک کمپین نمیزنید و بگویید :

هزینهء یک ماه لوازم آرایش تان را،
هزینه دو هفته چالوس رفتن و ویلا گرفتن را،
هزینه کافی شاپ رفتن تان،
هزینهء روابط ناسالم با نامحرم و ... را
خرج زلزله زده ها کنید!


اصلاً بیایید هزینهء ماهها شارژ چت اینترنت تان را خرج زلزله زده ها کنید!
بیایید هزینهء مشروبات الکلی که میخورید را، شب یلدا خرج نکنید و ولنتاین نگیرید و پارتی برگزار نکنید و خرج زلزله زده ها کنید !

مشکل شما وضعیت زلزله زده ها و... نیست.
از شور و شعوری و وحدتیست که حسین علیه السلام در دل و جان مردم می ریزد و از آن می ترسید!!!
اگر دین ندارید آزاده باشید!

..............
ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺳﻼﻡ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﻗﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺟﻨﺎﺡ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ
ﻋﺎﺭﻑ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺁﯾﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﺣﺎﺝ ﺷﯿﺦ ﻣﺤﻤﺪﺗﻘﯽ ﺑﻬﺠﺖ ﻓﻮﻣﻨﯽ
ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺗﺄﮐﯿﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ :

ﺣﺴﯿﻨﯽ ﺑﺸﻮﻧﺪ ﻧﻪ ﻫﯿﺌﺘﯽ ! ﺯﯾﺮﺍ ﺍﮔﺮ ﮔﺮم ﻫﯿﺌﺖ ﺑﺸﻮﯾﺪ ﺣﺴﯿﻨﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﺏ ﻣﯿﻠﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﺪ
ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﺎ ﻣﯿﻞ ﺷﻤﺎﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﯿﮕﻮﯾﯿﺪ ﺑﺎﺣﺴﯿﻦ (ﻉ ) ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺍﮔﺮ
ﺣﺴﯿﻨﯽ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻫﯿﺌﺖ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﻣﺒﻨﺎﯼ ﺣﺴﯿﻦ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﺪ ! ﻫﯿﺌﺘﯽ ﺷﺪﻥ ﮐﺎﺭﯼ
ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺭﯾﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﺑﺎ ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﻣﺸﮑﯽ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﻫﯿﺌﺖ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﯿﺌﺖ ﺑﺮﻭﯾﺪ !
ﺣﺴﯿﻨﯽ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ !
..........

چارلز دیکنز نویسنده انگلیسی می‌نویسد: «اگر منظور امام حسین علیه السلام جنگ در راه خواسته‌های دنیایی بود، من نمی‌فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حکم می‌کند که او فقط برای اسلام، فداکاری خویش را انجام داد».

اِدوارد بِراون مستشرق معروف انگلیسی می‌گوید: «آیا قلبی پیدا می‌شود که وقتی درباره کربلا سخنی می‌شنود، آغشته به اندوه نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمی‌توانند پاکی روحی را که در این جنگ تحت لوای اسلام انجام گرفت انکار کنند».

توماس ماساریک می‌گوید: «گرچه کشیشان ما هم از ذکر مصایب حضرت مسیح مردم را متأثر می‌سازند، ولی آن شور و هیجانی که در پیروان حسین علیه السلام یافت می‌شود، در پیروان مسیح یافت نخواهد شد و گویا سبب این باشد که مصایب مسیح در برابر مصایب حسین علیه السلام مانند پر کاهی است در مقابل کوهی عظیم».

آنتوان بارا می‌نویسد: «اگر حسین از آنِ ما بود، در هر سرزمینی برای او بیرقی برمی‌افراشتیم و در هر روستایی برای او منبری برپا می کردیم و مردم را با نام حسین به مسیحیّت فرا می‌خواندیم».

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 0:47 توسط میلاد عبدی|


گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

 

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

 

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

 

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

 

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

 

از سمــاور ، دست‌هایت  چای و  از ایوان ، لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

 

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

 

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 7:37 توسط میلاد عبدی|


شانه هایت را بیاور شانه کم آورده ام

یک بغل دلواپسی یک سینه غم آورده ام

خسته و در مانده ام می جویمت در فالها  

با توام ! باور نداری قهوه هم آورده ام

این غبار راه را از شانه هایم پاک کن

عشق را از جاده ی پرپیچ وخم آورده ام

آرزوی روزهای دور احساس منی

حکم کن هر جور خواهی متهم آورده ام

بی تومی لرزد دلم آرامشم از من مگیر

این دل ویرانه را از شهر بم آورده ام

بی تو گاهی فکرهای ظاهرا بد می کنم

حرف آخر را بگویم بی تو کم آورده ام

                                                                    

                                                                                تقدیم به مهسا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 10:48 توسط میلاد عبدی|


دیگر زمان زلف پریشان گذشته است 

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 

در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب

عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

 

در چشم من که «حال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !

 

باور نمی کنم که جهان جای جام جم

از معبر تفاله ی فنجان گذشته است

 

دنیا جهنمی ست که در روز سرنوشت

تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است

 

انگار مدتی ست که پروردگار هم

از خیر رستگاری انسان گذشته است .   


برچسب‌ها: غلام رضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شاعران معاصر, آسمون دل
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 0:9 توسط میلاد عبدی|


يک درخت مي تواند بستني باشد باطعم طالبي

ماه يک تخم مرغ آپز

افتاب سيب زميني پوست کنده

سنگ فرش ها شيريني،

با طرح هاي مختلف و خوشمزه

ابرها مي توانند يک بشقاب برنج باشند

آدم ها همين طور

تنها به شرطي که کاملا بي پول باشي

و گرسنه در خيابان قدم بزني!


برچسب‌ها: شعر کارگری, سابیر هاکا, اشعار سابیر هاکا
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 1:20 توسط میلاد عبدی|





بايد کمک کني کمرم را شکسته اند

بالم نمي دهند ، پرم را شکسته اند


نه راه پيش مانده برايم نه راه پس

پلهاي امن پشت سرم را شکسته اند

هم ريشه هاي پير مرا خشک کرده اند

هم شاخه هاي تازه ترم را شکسته اند

حتي مرا نشان خودم هم نمي دهند

آيينه هاي دور و برم را شکسته اند

گلهاي قاصدک خبرم را نمي برند

پاي هميشه ي سفرم را شکسته اند

حالا تو نيستي و دهان هاي هرزه گو

با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, شعر و غزل معاصر, آوای خشکسالی
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 17:50 توسط میلاد عبدی|



جنگلي سبزم ولي کم کم کويرم ميکني

من ميانسالم ؛ تو داري زود پيرم ميکني !


نيمه جانم کرده اي در بازي جنگ و گريز

آخر از اين نيمه جانم نيز سيرم ميکني


اين مطيع ِ محض ، دست از پا خطا کي کرده است ؟

پس چرا بي هيچ جرمي دستگيرم ميکني ؟


سالها سرحلــقه ي بزم رفيقان بوده ام

رفته رفته داري اما گوشه گيرم ميکني !



تا به حال از من کسي شعر بدي نشنيده است

آخرش از اين نظر هم بيــــنظيرم ميکني


من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

ميکشي يکـــباره آيا ، يا اسيرم ميکني ؟


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, اشعار اصغر عظیمی مهر, آسمون دل, آوای خشکسالی
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:38 توسط میلاد عبدی|



اين مهم نيست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاري قرآن شده است

مثــل من باغچـــــه ي خانــه هـــــم از دوري تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس کـــه هر تکــه ي آن با هوسي رفت ، دلم

نسخه ي ديگري از نقشه ي ايران شده است

بي شک آن شيخ که از چشم تو منعم مي کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

عشق مهمان عزيزي ست که با رفتن او

نرده ي پنجره ها ميله زندان شده است

عشق زاييده ي بلـــخ است و مقيم شيراز

چون نشد کارگر آواره ي تهران شده است

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ي انسانهـــاست

گر چه چندي ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاري ست که ديوانه فراوان شده است

اي که از کوچـــه معشوقـــه ي ما مي گذري

بر حذر باش که اين کوچه خيابان شده است


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, آوای خشکسالی
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 15:54 توسط میلاد عبدی|


ده سال بعد از حال اين روزام

با کافـه هـاي بــي تو درگيرم

گفتم جهان بي تو يعني مرگ

ده سال ِ رفتــي و نمي ميرم

ده سال بعد از حال اين روزام

تو تــوي آغـــوش يکي خوابي

من گفتم و دکتر موافق نيست

تو بهتـــر از قرصـــاي اعصابــي

ده سال بعـــد از حــال اين روزام

من چهل سالم مي شه و تنهام

با حوصـــله  ،قرمز، سفيد ، آبي

رنگين کمون مي سازم از قرصام

مي ترسم از هر چي که جا مونده

از ريمل ِ با گريـــه هـــــــا جـــــاري

از سايه روشن هاي بعد از ظهر

از شوهري کـــه دوستش داري

گرم ِ هم آغوشي و لبخندين

توُ بستر ِ بـــي تابتون تا صبح

تکليف تنهـاييــم روشن بود

مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و مي بندم

با بوسه هــــاي تلـــخ هر جايـي

ده سال ِ وقتي شعر مي خونم

لبخند ِ روي صندلــــي هــايــي

يه عمر بعد از حال اين روزام

يـــه پيرمردم توي ِ يـــه کافه

بارون دلم مي خواد ،هوا اما

مثل موهاي دخترت صـــافه
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:27 توسط میلاد عبدی|



مانند هميشه چشمهايـــم به در است

بر سفره ي ما جگر نه خون جگر است

ته مانده ي سفره ي شما را آورد

آري پدرم مورچه ي کارگـــر است



در زد کسي انگار که مهمان داريم

در سفره گرسنگي فراوان داريم

امروز  پدر  ابر  زيادي  آورد

مانند هميشه شام باران داريم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:30 توسط میلاد عبدی|




تهوع آور است اين حال که محکومانه ميخنديم

به جاي زندگي کردن به رويش چشم ميبنديم

کجاي بخت ما لنگيد که تا امروز لنگانيم

شبيه بار کج هستيم که از مقصد گريزانيم

هميشه نقش ما بوده سياهي لشگر دنيا

به روي آب ميخوابند تمام ماهيان اينجا

چه تاوان بزرگي داشت ،همان يک سيب راچيدن

گناه از حضرت آدم مجازاتش براي من

گذشته آن زمان ديگر که روي دار ظالم بود

که بين مردم دنيا عدالت شرط حاکم بود

براي نسل مظلومان هميشه این اميد باقيست

ميان تلخي دنيا خدا بي وقفه يک حاميست


نوشته شده در سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:36 توسط میلاد عبدی|



صبر کن! آرام ! کم کم آشنا هم می شویم!

عده ای قبلا شدند و ما دو تا هم می شویم !

 

مثل هر کاری از اول سخت می گیریم و بعد -

ساده در آغوش یکدیگر رها هم می شویم

 

شرم چیزی دست و پاگیر است و وقت ما کم است!

پس به مقدار ضرورت بی حیا هم می شویم!

 

گرچه عمری سربزیری خصلت ما بوده است

هرکجا لازم شود سر به هوا هم می شویم


 

دیر یا زود آتش هر عشق می خوابد ؛ کمی -

صبر کن! نسبت به هم بی اعتنا هم میشویم

 

از همان راهی که می آییم برخواهیم گشت

بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می شویم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:20 توسط میلاد عبدی|


سفره ها فریاد گرسنگی سر داده اند

در شهری که مردمانش بوی نداری میدهند....

خط فقر هم ورم کرده

مثل معده های خالی کودکان!!


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 1:30 توسط میلاد عبدی|



مطالب پيشين
» مزه ی فقر
» "کت شلوار"
» امید صباغ نو
» سیمین دانشور
» خیال
» خسته ام
» اصغر معاذی
» راه دین
» غلامرضا سلیمانی
» حرف آخر

Design By : Pars Skin