اشعار و جملات زیبا - آوای خشک سالی

تمام عمر از فکر مصیبت هایی رنج بردم که هیچگاه اتفاق نیافتاند

گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

 

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

 

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

 

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

 

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

 

از سمــاور ، دست‌هایت  چای و  از ایوان ، لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

 

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

 

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!


برچسب‌ها: غزل عاشقانه, غزل معاصر, اشعار عاشقانه, غلامرضا سلیمانی
نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 7:37 توسط میلاد عبدی|


شانه هایت را بیاور شانه کم آورده ام

یک بغل دلواپسی یک سینه غم آورده ام

خسته و در مانده ام می جویمت در فالها  

با توام ! باور نداری قهوه هم آورده ام

این غبار راه را از شانه هایم پاک کن

عشق را از جاده ی پرپیچ وخم آورده ام

آرزوی روزهای دور احساس منی

حکم کن هر جور خواهی متهم آورده ام

بی تومی لرزد دلم آرامشم از من مگیر

این دل ویرانه را از شهر بم آورده ام

بی تو گاهی فکرهای ظاهرا بد می کنم

حرف آخر را بگویم بی تو کم آورده ام

                                                                    

                                                                                تقدیم به مهسا


برچسب‌ها: غزل معاصر, شعر عاشقانه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 10:48 توسط میلاد عبدی|


 

دوباره ساعت صفر و من و خیابان ها

و من که گم شده ام لا بلای انسان ها

 

دوباره ساعت صفر و به خانه باید رفت

و من که خانه ندارم ٬ کجا ؟ مسلمان ها !

 

و من که خانه ندا … بُغض من َترَک برداشت

خوشا به حال شما ٬ ای همیشه خندان ها !

 

دوباره ساعت صفر است و زرد می خوانم

غزل – خزان دلم را به گوش توفان ها

 

دوباره با غم خود پرسه می زنم در شب

و هم نوای دلم ٬ زوزه ی زمستان ها

 

دوباره ساعت صفر است و من که می میرم

به روی حیرت یخ بسته ی خیابان ها

 

دوباره ساعت صفر است و نعش یک انسان

به روی دست زمین مانده ٬ آی انسان ها !


برچسب‌ها: غزل امروز, شعر معاصر, رضا اسماعیلی, شعر اجتماعی
نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 7:52 توسط میلاد عبدی|


یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر

من نامه بر بین تو بودم با کسی دیگر

 

طاقت نمی آوردم اما نامه می بردم

از او به تو ..از تو به او.. مرداد .. شهریور

 

پاییز شد با خود نشستم نقشه ایی چیدم

می خواستم غافل شوید از حال همدیگر

 

با زیرکی تقلید کردم دست خطش را

یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر

 

او می نوشت : آغوش تو پایان تنهایی است

تغییر می دادم : که از تو خسته ام دیگر

 

او می نوشت : اینجا هوا شرجی است غم دارد

تغییر می دادم : هوا خوب است در بندر

 

او می نوشت : ای کاش امشب پیش هم بودیم ...

تغییر می دادم : که از این عاشقی بگذر ...

 

باید ببخشی نامه هایت را که می خواندم

در جوی می انداختم با چشمهایی تر

 

با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی

از مرده ریگ این جهان بی در و پیکر

 

آن نقشه باید بین آنها را به هم می زد

اما به یک احساس فوق العاده شد منجر :

 

آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست

ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر

 

دیدید هم را بینتان سوتفاهم بود ؛

آن هم به زودی برطرف شد بی پدرمادر

 

با خنده حل شد آن کدورت های طولانی

این بین و بس من بودم و یک حس شرم آور

 

شاید اگر در نامه ها دستی نمی بردم

آن عشق با دوری به پایان می رسید آخر

 

رفتی دوچرخه گوشه ی انباریم پوسید

آه از ندانم کاریت ای چرخ بازیگر !

 

شاید تمام آن چه گفتم خواب بود اما

من مرده ام در خویش ...بیدارم نکن مادر


برچسب‌ها: احسان افشاری, غزل معاصر, اشعار زیبا
نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 15:34 توسط میلاد عبدی|


من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

بی حضور یک نفر دنیا چه فرقی می‌کند؟

لا به لای ازدحام این همه بود و نبود

هستی‌ام با نیستی آیا چه فرقی می‌کند؟

با شما هستم شمایی که مرا نشنیده‌اید!

با شما خانم و یا آقا چه فرقی می‌کند؟

این‌که هر شب یک نفر از خویش خالی می‌شود

واقعاً در چشم آدم‌ها چه فرقی می‌کند؟

من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربانِ

واقعیٌت باش یا رویا چه فرقی می‌کند؟

واقعیت باش، رویا باش یا اصلاً نباش!

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

 


برچسب‌ها: مهدی میچانی فراهانی, غزل معاصر, آوای خشکسالی, غزل عاشقانه
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 22:9 توسط میلاد عبدی|


تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است  عزیز!

دیدنِ گریه ی تمساح محـال است  عزیز!

تا شمــا خانــــه اِتان سمتِ شمــالِ دهِ ماست

قبله ی دهکده مان  سمتِ شمال است عزیز!

پنجـــــره بین ِ من و توست مرا بـــوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز!

ماهِ من عکس تو درچشــمه گِل آلـوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز!

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطـــوریِ تــــو رو بــــه زوال است عزیز!

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکـــــه برگردنــــــم افتاده ، وَبال است عزیز

چارفصل است دلـــــم منتظر ِ پاســـخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیــز!


برچسب‌ها: اشعار صادق فغانی, غزل معاصر, صادق فغانی
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 15:10 توسط میلاد عبدی|


 

در خانه ی ما سفره فقط جاگیر است

مادر که غذا نخورده شبها سیر است

این زردی صورتم " پیامی " دارد

نزدیک نیا! گرسنگی واگیر است....

 

 


برچسب‌ها: رباعی, میلاد عبدی, اشعار میلاد عبدی
نوشته شده در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت 20:11 توسط میلاد عبدی|


افسرده و بی تو سوت و کورم برگرد

یک جاده ی دور و بی عبورم برگرد

بس کن دل این "پیر پسر" را نشکن

زخمی شده زانوی غرورم برگرد..

 

 


برچسب‌ها: رباعی, میلاد عبدی, اشعار میلاد عبدی
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 15:43 توسط میلاد عبدی|


پدرم کارگر بود

مرد با ایمانی

که هر بار نماز می خواند

خدا

از دست هایش خجالت می کشید!

 

 


برچسب‌ها: اشعار سابیر هاکا, شعر کارگری, سابیر هاکا
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 16:52 توسط میلاد عبدی|


نتایج جشنواره شعر فجر اعلام شد و دوست و استاد عزیزم مهدی فرجی

در بخش شعر سنتی نفر برتر شد.تبریک ویژه خدمت استاد فرجی.

شما رو مهمان میکنم به غزلی زیبا از ایشان:

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی


برچسب‌ها: مهدی فرجی, اشعار مهدی فرجی, غزل مهدی فرجی
نوشته شده در جمعه دوم خرداد 1393ساعت 1:10 توسط میلاد عبدی|




این شهر

شهر قصه های مادر بزرگ نیست

که زیبا و آرام باشد

آسمانش را

هرگز آبی ندیده ام

من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که می گریزد

از گم شدن نمی ترسد...



برچسب‌ها: رسول یونان, شعر نو, اشعار رسول یونان
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 21:2 توسط میلاد عبدی|


بوی سیگارٍ شدیدی آمد...

با خودم میگویم، نکند باز پدر غمگین است


نکند باز دلش...

پله هارا دو به یک طی کردم تا رسیدم بر بام!

پدرم را دیدم،

زیر آوار غرورش مدفون


زیر لب زمزمه داشت

که خدا عدل کجاست؟


که چرا مزه ی فقر وسط سفره ی ماست.!!!

و چراها و چرا های دگر..

دل من هم لرزید مثل زانو ی پدر


دیدن این صحنه آنچنان دشوار بود

که مرا شاعر کرد...


برچسب‌ها: شعر نو, میلاد عبدی, اشعار میلاد عبدی
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 15:37 توسط میلاد عبدی|



ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی

رازداری مطمئن از هر نظر میخواستی


عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود ؟

یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟
 

بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!

دفتری از خاطرات بی خطر میخواستی!


سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!

مردِ کامل بودم اما تو پسر میخواستی!


گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!

از من اما جنگجویی بی جگر میخواستی!


عذر میخواهم! بلانسبت! ولی با این حساب –

احتمالاً جای خاطرخواه ‘ خر می خواستی! 

                                                    

                                                                         2/2/...


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, غزل عاشقانه, اشعار اصغر عظیمی مهر, غزل معاصر
نوشته شده در سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 12:9 توسط میلاد عبدی|


 
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ .. تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

 
با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم


در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

 
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم


میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم

برچسب‌ها: غزل ماصر, اشعار مهدی فرجی, غزل عاشقانه, غزل مهدی فرجی, اشعار عاشقانه
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 21:16 توسط میلاد عبدی|



عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟.....

فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ...


برچسب‌ها: غزل عاصر, حامد عسکری, اشعار حامد عسکری
نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 11:41 توسط میلاد عبدی|



یک بوسه و یک چای،هوا هم برفیست

با خطبه ی چشمت همه چیزم شرعیست

گرمای تنت چه آتشی بر پا کرد

با بوسه ی تو افتِ فشارم حتمیست...



برچسب‌ها: رباعی, میلاد عبدی, اوای خشکسالی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 18:54 توسط میلاد عبدی|


دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار ؟

                           دام بگذاری اسیرم؛ دانه میخواهی چه کار ؟


تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن

                           ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چکار ؟

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

                           راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار ؟

مثل من آواره شو از چاردیواری در آ

                           در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار ؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

                           شرح آن زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار ؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

                           گریه کن پس شانه ی مردانه میخواهی چه کار ؟


برچسب‌ها: مهدی فرجی, شعر معاصر, غزل مهدی فرجی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 19:46 توسط میلاد عبدی|


بس که دورم میزنی طواف را رد کرده ای

با وجود مرگ دریا ، جزر یا مد کرده ای

در جواب چشم پوشی های بسیار دلم

بر خطایت پافشاری های بی حد کرده ای

بس که چشمت در نگاه دیگران خورده گره

با خودت با من و با حتی گره بد کرده ای

بر سر این گور خالی فاتحه بی فایدست

بارها با هر خیانت راه عشق سد کرده ای

دیگر آن ایام با تو هم قدم بودن گذشت

تو مرا با سایه ات چندیست هم قد کرده ای

 

(ممنون از دوست عزیزم شعیب)


برچسب‌ها: میلاد عبدی, آسمون دل, غزل معاصر, اشعار میلاد عبدی
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 15:30 توسط میلاد عبدی|


دیگر زمان زلف پریشان گذشته است 

تاریخ مصرف دل انسان گذشته است

 

در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب

عکس گلوله ای است که از نان گذشته است

 

در چشم من که «حال» ندارم بدون فال

«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !

 

باور نمی کنم که جهان جای جام جم

از معبر تفاله ی فنجان گذشته است

 

دنیا جهنمی ست که در روز سرنوشت

تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است

 

انگار مدتی ست که پروردگار هم

از خیر رستگاری انسان گذشته است .   


برچسب‌ها: غلام رضا طریقی, اشعار غلامرضا طریقی, شاعران معاصر, آسمون دل
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 0:9 توسط میلاد عبدی|


يک درخت مي تواند بستني باشد باطعم طالبي

ماه يک تخم مرغ آپز

افتاب سيب زميني پوست کنده

سنگ فرش ها شيريني،

با طرح هاي مختلف و خوشمزه

ابرها مي توانند يک بشقاب برنج باشند

آدم ها همين طور

تنها به شرطي که کاملا بي پول باشي

و گرسنه در خيابان قدم بزني!


برچسب‌ها: شعر کارگری, سابیر هاکا, اشعار سابیر هاکا
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 1:20 توسط میلاد عبدی|



مطالب پيشين
» غلامرضا سلیمانی
» حرف آخر
» ساعت صفر / رضا اسماعیلی
» احسان افشاری
» مهدی میچانی فراهانی
» صادق فغانی
» میلاد عبدی / سفره ی خالی
» میلاد عبدی / پیر پسر
» سابیر هاکا
» مهدی فرجی

Design By : Pars Skin